سلام بابایی عزیزم،
هنوزم بهم میگین سلام به روی چشمات؟
بابایی دیدی، بابا دیی دیی هم اومدن، بعدشم آقا کمال! بابایی آرزو نمیکنم ولی امیدوارم یه روزی برسه که دوباره جمعمون جمع بشه. دیر و زود داره میدونم سوخت سوز نداره.
فقط اومدم سلامی عرض کنم به بهترین پدربزرگ ِ دنیا که هنوز هم منتظرِشم. منتظرم که به جوک های لوسم بخنده و بهم بگه که من میتونم. دلم قدرِ تمام قطره های آبی که توی اقانوس هاست براتون تنگ شده.
"نمیدونستی که میمیرم بدمن اون چشمات!!!"
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 مهر1389ساعت
5:5 AM  توسط شیرین
بابایی با یه غمی دوستت دارم.
سال ِ نو مبارک. عیدی ِ لای ِ قران ِ من رو یادت نره بزاری کنارا...
دوستتون دارم.
+ نوشته شده در یکشنبه 1 فروردین1389ساعت
10:46 PM  توسط شیرین
بابا رضا میترسم! میترسم از این که بخورم زمین. میترسم از این که بعد از این همه ساپرتی که از طرف ِ مامان بابام شدم سر بلند بیرون نیام! بابایی خیلی سختِ... تنهاییش سخته! درساش سخته... هیچ کس پیدا نمیشه که بفمه! حق هم دارن هر کسی مشکلات ِ خودش رو داره ولی میدونی چیه بابایی نه من نمیترسم! وحشت دارم!
اگه واقعا یه موقعی برسه که نتونم از پسش بر بیام نمیدونم چی کار خواهم کرد... فقط تنها کاری که میتونم بکنم اینه که بخونم! بابایی بغلم کن! خستم ...
خیلی خستم!
بوس بوس
+ نوشته شده در سه شنبه 18 اسفند1388ساعت
7:30 AM  توسط شیرین
سلام بابایی... وای که چقدر دلم میلرزه بابايي دلم بغل ميخواد یه عالمه ... بابایی چرا آدما اینجورین؟ مگه قرار نبود خوب باشن... مگه قرار نبود به هم کمک کنن... مگه قرار نبود بار هم باشن... بابایی چرا دنیا ینحوری میکنه آخه... مگه من چی میخوام ازش ... بابایی دلم تنگ ِ دلم برای شما تنگ ِ ... برای بابام تنگ ِ ... برای مامانم تنگ ِ ... برای صدای نفس های همه تنگ ِ ... بابایی اذیت میکنن نامردا... خیلی نامردن... بابایی کاشکی بودی پس کی میای؟ بیا دیگه... بسه قایم موشک بازی... بابایی میخوان از اون خونه برن... بابایی کوشی پس... منم نامردم دارم همه رو به شما میگم... بابابی من اومدم بسازم ولی دارم خراب میشم. بابایی اگه توی این شکست بخورم نابود میشم... واقعا نابود میشم. یه قدرت میخوام... بابایی نمیشه بیاین؟ 4 ساله به خوابمم نیومدین. من که گفتم اشتباه مردم ... تو رو جون ِ شیرین. دلم لک زده... بابایی میخوام بشینم همه رو تعریف کنم بهم بگین چی کار کنم... بابایی... دیگه از ته دل نمیخندم... دیگه اون جوری لباس نمیپوشم. دیگه من اون شیرین نیستم... کجایین که دعوام کنین... بابایی دوستتون دارم خیلی زیاد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 7 بهمن1388ساعت
7:21 AM  توسط شیرین
سلام بابایی عزیزم... خوبی؟ آب و هوای اونجام داره سرد میشه؟ چه خبرا...
بابایی میدونم دوست نداری کادو بدیم برای همین دست خالی اومدم با کلی بوس... که غرق بوس کنمتون و تولدتون رو تبریک بگم... بابایی قول میدم کاری کنم که برای همیشه تاریخ تولدتون به یادِ همه بمونِ... فقط زمان میخوام...
بابایی یه عالمه دوستتون دارم.
+ نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388ساعت
7:51 PM  توسط شیرین